تبليغاتX
كانادا كليپ
بريده هايى از زندگى نو مهاجران و رويداد ها در كانادا

آقاى ايكس بعد از فارغ التحصيلى دانشگاه و انجام خدمت سربازى و چن سالى كار در يك سازمان معتبر، سعى ميكنه با پس اندازى كه جمع كرده ، به رويايى كه هميشه تو ذهن اش از دوران نوجوونى بوده ..... ، دست پيدا كنه و به كانادا مهاجرت كنه... هميشه معتقد بوده كه ، اشتباهى تو ايران به دنيا اومده ..........و سر انجام به آرزو اش ميرسه.....كانادا ميره و... بعد از چن سالى احساس تنهايى شديدى ميكنه...يكى از دوست هاش ميگه بابا جون تو كه اهل هيچى نيستى ...لا اقل يه دوست دختر پيدا كن تا از تنهايى در بياى ...ولى خودش ميدونه كه اين استعداد رو نداره...... قبل از اومدن ، فكر ميكرد , مياد كانادا و توى يه شركت معتبر استخدام ميشه و با يه دختر مو بلوند هم دوست ميشه و بعد هم ازدواج ميكنه و بچه هاى كاكل زرى...كه سراب بود....... 

 *************

يكى از دوستاش ميگه... بابا اينجا چيزى كه زياده دختر...همه مليتى و همه نوعش هست..خوب اونها هم كه بدشون نمياد. ..كار و آپارتمان كه دارى ، خوش تيپ هم كه هستى......ديگه از تنهايى در مياى ........ايكس..ميگه ... ولم كن ميدونى كه, تو اين مايه ها نيستم!....دوستش به تمسخر ميگه...خوب برو ايران همون جا بمون و ازدواج بكن.!.................     ...... يه جرقه تو ذهن ايكس ميخوره مادرش تماس ميگيره ومادرش چن تا كانديد رو معرفى ميكنه....و ميگه بايستى بياى ايران براى خواستگارى..... ..........خلاصه ايكس ، تصميم ميگيره 2 هفته مرخصى بگيره و تو همون 2 هفته، اگه شد ، كار رو تموم كنه ..........آقاى ايكس ، در مسير ايران و در ترانزيت آمستردام با دخترى به نام" نيك" آشنا ميشه.... دختر ميگه بابام ايرانيه , و مادرم يونانى بوده ولى تو امريكا متولد شدم...........و...
ايكس...بعد از فرود هواپيما ............ اقامت خوبى رو براى " نيك " تو تهران آرزو ميكنه و اضافه ميكنه ، اگه كارى داشتى بهم ايميل بزن .... ....

 *****************

  بعد از رسيدن آقاى ايكس به تهران و خونه         ........... . .... باباش با خنده ميپرسه ، راستى مگه اونجا دختر گير نمياد كه اومدى اينجا زن بگيرى.؟.ايكس..جوابى نميده... فقط به همراه باباش شروع ميكنه به خنده...... خواهر ايكس كه گاهى از كار هاى برادرش خنده اش ميگيره ميگه... با اين بى دست و پايى چطور ميخواى زن بگيرى؟............ ايكس ميگه، تو غرب هر كسى مسول خودشه ، زن و مرد نداره .....زن آينده من هم ، خودش بايستى عرضه داشته باشه .......... خونواده ايكس متوجه ميشن ايكس يه جور هايى ايران و كانادا رو قاطى كرده........... برادر ايكس ............ميپرسه ، چرا اونجا ازدواج نكردى؟... .ميدونى كه ازدواج اينجا خيلى " دنگ و فنگ "داره؟ نكنه , فرهنگ ايران رو يادت رفته؟.. ايكس ميگه:............ منم ، 4 سال پيش ، قبل از كانادا رفتن ، فكرم همين بود كه ميرم اونجا وسط يه سرى دختر كانادايى كه همه روشنفكر ، كم توقع و تحصيلكرده ان...و خلاصه براى تشكيل زندگى ديگه سنت هاى دست و پاگير مارو هم ندارن و ميتونم زندگيم رو بر اساس عشق و منطق بنا كنم........خلاصه تو رويا هام يه " زندگى ايده آل " رو مي ديدم.... برادرش ميگه : خوب مگه " ايده آل " نبود؟ "نه متاسفانه نبود ،"...   

 **********************

 ايكس ايميلى رو ميبينه كه "نيك " ازش دعوت كرده كه توى يه "پارتى " شركت كنه توى پارتى  ............ خانم ها رو مى بينه كه لباس هاى شب شيك و بعضى هم لباس اسپورت پوشيدن   .....اقايون هم كت و شلوار و كراوات و يا يه تى شيرت معمولى و شلوار جين پوشيدن .......   .............آشپز خونه   بصورت " بار " در اومده و نوشيدنى هاى مختلف عرضه ميكنه... به محيط دقت بيشترى ميكنه و مى بينه كه مدعوين سيگار ، نوشيدنى و خوراكى هاى مختصرى در دست دارن و به همراه صداى موزيك از جشن لذت ميبرن...شايد بيشتر از 100 نفر در سالن ديده ميشن....نگاهى ميكنه و دختر زيبايى رو با لباس شب مى بينه.....بعله..خود "نيك" هستش ايكس نيك مثل هفته قبل ، تو فرودگاه آمستردام ، گرم و صميمى برخورد ميكنه.... .كلا شيوه معاشرت اش با ايرانى ها خيلى فرق داره:يكى از مدعوين وقتى علاقه ايكس رو نسبت به نيك ميبينه به ايكس ميگه:--.....نيك رو دوست دارين؟--نمى دونم..اين بار دومه كه نيك رو مى بينم...--دختر جذاب و صميميه....هر بار هم كه مياد ، دو سه نفر عاشق پيدا ميكنه!...ولى اصلا به اين چيز ها فكر نميكنه..--به چى ها؟-- به تشكيل زندگى و خونواده...فلسفه اش اينه..ميگه بايد آزاد زندگى كرد و با بقيه مهربون و صادق بود .....زندگى مشترك رو يه جور " زندان " ميدونه... ايكس ... متوجه ميشه ، احساسى رو كه در وجودش نسبت به نيك داره رشد ميكنه ، بايد خاموش كنه.....فكر ميكنه يه بار ديگه به در بسته خورده:   

   **************

...... .  ...ايكس. هفته آينده پرواز برگشت به تورنتو داره ولى هنوز از ازدواج خبرى نيستيه روز پدرش ميپرسه -- با خواستگارى سنتى چطورى؟--يعنى چطورى؟--خواهرت يكى رو نشون كرده...وقت بگيرن؟--...اول بزارين ، با دختر دايى صحبت كنم... چون مامان خيلى ازش تعريف ميكنه--صحبت بكن...فرار كه نميكنه.....چون وقتت كمه ،برا پس فردا وقت بگيريم و و روز بعدشم با دختر داييت حرفات رو بزن......مناسبه؟--آخه بابا به قول خودت " خم رنگرزى كه نيست"!--اگه از من ميپرسى ، موافق اينجور ازدواج كردنت نيستم... .ولى فكر ميكنى راه ديگه اى با توجه وقت كمت وجود داره؟--خوب دفعه ديگه كه اومدم ازدواج ميكنم..--دفعه ديگه هم همينه.....تازه ممكنه من و مادرت هم تا دفعه بعد تو دنيا نباشيم و كارت سخت تر شه --اين حرف ها چيه.....باشه ...وقت برا پس فردا بگيرين...برا روز يكشنبه.............. .دوشنبه هم با دختر دايى صحبت ميكنم.. .............................

********************

..........! خواستگارى آغاز ميشه................ . ....خلاصه آقاى داماد سبد گل رو تقديم خونواده دختر خانوم ميكنه و تعارفات معمول شروع ميشه ......هر دو طرف هم با لباس ها ى طراز اول شون حاضر شدن كه سنگ تموم بزارندختر خانوم ، خيلى سنگين و زيبا به نظر مياد و اندام تركه اى و چشم هاى روشن اش، جذابيت خاصى بهش داده ... ، مطابق رسم هميشگى..دختر بيرون ميره و با سينى چاى برميگرده...ولى معلومه كه معذبه........... با اجازه بزرگتر ها در اتاق ديگرى با دختر شروع به صحبت ميكنه...X --شرمنده... امشب مزاحمتون شديم--خواهش ميكنم..--حتما كمى از شرايط زندگى من خبر دارين....--بله ..كانادا هستين و مهندسين و ميخواين اونجا زندگى كنين....--درسته..البته اگه خدا بخواد...--متوجه ام..--دوست دارين خارج زندگى كنين؟ --راستشو بخواين ..نه چندان...ايران و كنار خونوادم رو بيشتر ترجيح ميدم. ايكس.كمى به فكر فرو ميره.....و ادامه ميده --ميدونستين ، من 2 هفته اينجام و بعدش هم بر ميگردم؟--تقريبا...گفتن كه برا ازدواج اومدين...--درسته.....پس زندگى تو كانادا كمى براتون مشكله..--كانادا كمتر مشكل دارم..چون تعدادى از فاميل ها شهر اتاوا هستن و زياد تنها نيستم ..........در عين اينكه از غربت خوشم نمياد .... برام قابل تحمل تر ه....ولى ايران چيز ديگه اس....--براى منم ايران چيز ديگه اى..ولى خوب زندگى هم محدوديت هاى خودشو داره ....در ضمن من تورنتو هستم و با اتاوا فاصله دارم.... --ميدونم...ولى قبل از اينا ميدونين چى برام مهمه؟--نه چى؟--علاقه اى كه همسر آيندم بهم داره و صداقت اش خيلى برام مهمه...--درست ميگين...البته بايد دو طرفه باشه.............. --كاملا..........با خونواده عموم كه اتاوا هستن..تماس دارم..و ميدونم تو خارج تنها صداقت و علاقه اس كه زندگى ها رو طولانى ميكنه..وگرنه چيز ديگه اى وجود نداره..--درسته......ميتونين بگين الان در مورد من چى فكر ميكنين؟--گفتنش سخته.....ولى به نظر مياد اولين بارتونه كه ميرين خواستگارى ...--خيلى دقيق گفتين ...--ممنون...--شما هم اولين باره كه تو يه همچين مراسمى هستين ؟--البته ..نه!..--ببخشين ميتونم ازتون چيزى بپرسم؟--خواهش ميكنم--ازدواج اينجورى..... منظورم سنتيه ، موافق ميل تون هست؟--.....خواستگارى براى آشنايى خوبه و همينطور استفاده از تجربه بزرگتر ها ...ولى مقدم بر اونا تفاهم و علاقه دو طرف هست...--در مورد سنت ها چى فكر ميكنين؟--مراسم و مهريه و اينا رو ميگين؟--كلا ميگم...-- معتقدم كه جزيى از فرهنگمونه و بايستى باشه ولى بصورت قابل قبول...--خيلى نظريات خوبى دارين...--با فرهنگ غرب هم آشنا هستين؟--تقريبا.... از صحبت هايى كه با دختر عمو هام تو كانادا داشتم ...چيز هايى ميدونم ولى هيچوقت خارج از ايران زندگى نكردم..----مسافرت توريستى هم تشريف نبردين؟--نه ...به خارج علاقه چندانى ندارم..--يه سوال برام ايجاد شده....--بفرمايين..--شما ميدونستين من كانادا زندگى ميكنم و خودتون هم كه علاقه چندانى به خارج ندارين .....يه كمى جريان امشب بى مفهوم نميشه؟ --نه اصلا....من كه با خارج نميخوام ازدواج كنم.....با شريك زندگى صادق, ميخوام تشكيل زندگى بدم ....شناخت دورادورى با خونواده شما از طريق يكى از دوستان داشتم و ميدونستم تو يه خانواده فرهنگى و معتقد به اصول اخلاقى بزرگ شدين.. .و در كشورى هم كه قصد زندگى دارين ، اقوامى دارم كه اعتقاد به اخلاق و خلقياتشون دارم.....--.............................. .ايكس... از دختر خدا حافظى ميكنه و به جمع خونواده در پذيرايى ملحق ميشه ....و بعد از كمى تعارف مجدد ، آماده رفتن ميشن............ ....

**********************

 روز بعد آقاى ايكس لباس هاى تر و تميزى ميپوشه و خونه رو به قصد محل كار دختر دايى ترك ميكنه وبه شركتى كه دختر دايى كار ميكنه ، ميرسه.. ايكس سراغ دختر دايى رو ميگيره.................منشى ميگه تشريف داشته باشين و شماره داخلى دختر دايى رو ميگيره .. خلاصه بعد از چن دقيقه دختر دايى وارد ميشه وايكس ...رو به اتاق كارش دعوت ميكنهدختر دايى بعد از تعارفات معمول ميگه--عمه جون موضوع رو به من گفتن...و راستشو بخواين ، من سال هاست كه شما رو نديدم و خوشحال ميشم اگه بيشتر از خودتون بگين....--حتما ...شاغل هستم و تو يه فروشگاه كانادايى كار ميكنم....--تو رشته خودتون نيستين؟--نه ....تو كار فروشم و يه جورايى ...سرپرست فروش... ايكس ... زير چشمى و به سبك ايران ... دختر دايى رو نگاه ميكنه:دختر دايى ميپرسه خوب ....برگردين كانادا.......بازم ميخواين تو فروشگاه كار كنين؟--الان كه شغل ديگه اى ندارم....تقريبا مجبورم..--ادامه تحصيل نميدين؟--چرا اگه قسمت بشه..حتما ادامه ميدم.. --پس يه جور به زندگى نگاه ميكنيم......زندگى اساسش .......كوششه...پيشرفته...--درسته.....ولى ديدگاهتون نسبت به اصل زندگى چيه؟--زندگى رو پيشرفت ميدونم...........هر روز ، آدم بايد نسبت به روز پيشش ، ترقى كنه .......راكد موندن آفت زندگيه......شما اينطور فكر نميكنين؟--چرا... ولى نه به اين شدت.... ايكسبا خودش فكر ميكنه...دختر دايى فقط عاشق پيشرفت و ترقى و اينجور چيز هاست ..ولى زندگى كه اين نيست...با خودش فكر ميكنه كه اين دختره..مثل تراكتور ميمونه!... هر كسى باهاش ازدواج كنه ، بايد مثل " روبوت " كار كنه و پيشرفت كنه ايكس ميپرسه--...ديدتون نسبت به زندگى تو خارج از ايران چيه؟--منظورتون كاناداس ديگه؟--درسته.. دختر دايى با لبخند جواب ميده--راستش رو بخواين بدم نمياد...من ايران خيلى فعال هستم....دو جا كار ميكنم..تا چن وقت ديگه يه آپارتمان هم ميخرم....تو شركت هم از تخصص مدير ها چيزى كم ندارم..به جز دوره هاى خارج ...البته چندين بار به كشور هاى مختلف رفتم ولى خوب توريستى بوده..نه تخصصى--خوب پس به فكر ادامه تحصيل و تخصص بيشتر هستين؟--صد در صد....اگه تو خارج از ايران پيشرفت نكنم....رفتنم بى خوده..--متوجه ام.....ولى از نظر زندگى تو يه فرهنگ ديگه, چى؟--خوبه اونم يه نوع تجربه و شناخته.. ايكسفكر ميكنه...زندگى تو نظر دختر دايى يه جور هايى فقط جلو رفتنه..... قدر مسلم ،  اينجورى نميتونه زندگى بكنه  و آقاى ايكس ترجيح ميده مورد دختر دايى رو پى گيرى نكنه.............

************

 دختر مورد خواستگارى يا همون خانوم" ايگرگ".......... قراره با پدر و مادرش مشورت كنه و فردا جواب بده .....ايكس فكر ميكنه....دختر خيلى متين و فهميده به نظر ميرسه و جذاب هم هست ...با كانادا هم از طريق فاميل هاش در ارتباطه انتخاب از اين بهتر نميشه... ......... نا خود آگاه ، باز به دختر فكر ميكنه...يه جور حس مالكيت نسبت به دختر پيدا كرده ..در حاليكه هنوز هيچ خبرى نيست قرار شامى رو با دختر براى فردا ميزاره.....موقع صرف شام ، دختر به طور ضمنى اشاره ميكنه كه پدر و مادرش هم با اين وصلت موافق هستن و فقط خودش يه شرط داره كه تعيين محل زندگى آينده، به عهده خودش باشه..... ايكس . هم بدون فكر يا حتى اهميت دادن به اين شرط ، اونو قبول ميكنه......................... دختر رو به خونه اش ميرسونه و خودش هم به سمت خونه ميره

 ******************

X براى جشن عقد ......................... تصميم ميگيره با هماهنگى خونواده عروس ، مراسم كوچيكى در حد دعوت خونواده هاى عروس و داماد و چن تا بزرگتر فاميل هر دو طرف ، براى پس فردا ، تو خونه خودشون برگزار كنه.. ..رقم 1000 سكه هم براى مهريه توافق ميشه... كه پدر و برادرش چندان موافق نيستن.... مقدمات جشن مختصر آماده ميشه و لباس هاى عروس و داماد هم تهيه ميشه و همينطور حلقه ها..... برادر ايكس قبل مراسم با ايكس صحبت ميكنه وميگه..-- گفتم براى بار آخر قبل اينكه گوشات دراز شه!...با هات صحبت كنم...--باشه صحبت كن..چون تا چن ساعت ديگه كارم تموم شده -- ايكس ، يادته 5 سال پيش ها..و حتى جلوتر از اون چه قد با هم در مورد فرهنگ ايران صحبت ميكرديم....--آره...يادش بخير...اصلا ريشه رفتن من به كانادا همون گفتگو ها بود...--آفرين پس يادته؟--همش رو نه... ولى در كل يادمه...--بخاطر دارى در مورد رانندگى "بد" مردوم....بر خورد غير مودبانه اونا با هم ديگه ....رعايت نكردن صف....پارتى بازى...چاپلوسى.....دروغگويى.... و خيلى نكات منفى ديگه فرهنگ مردوم صحبت مى كرديم؟--آره....ولى 4 ساليه كه ديگه زياد به اين مسايل فكر نكردم. .چون مشكلات ديگه اى در تورنتو برام پيش اومد............--.........خوب همينو ميخوام بگم...كه كمى دچار فراموشى مسايل شدى.... --ميتونى رك و پوست كنده بگى ، چى ميخواى بگى؟--راستش بنظرم ازدواجى كه دارى ميكنى اشتباهه....--مگه چيز ناجورى در مورد عروس خانوم يا من شنيدى ، كه به اين نتيجه رسيدى؟--نه بخدا...هر دو تون خيلى خوب و روشن هستين.....ولى ميدونى مشكل كجاست؟--نه...تو بگو..--ببين عروس خانوم تو اين فرهنگ رشد و نمو كرده....و ارزش هاى اين فرهنگ چه درست ، چه نادرست ، بصورت خودكار تو فكرش جاى گرفتن و با اون چيز هايى كه توى كانادا ديدى ، تفاوت دارن.....شما دو تا اگه هر دو تون هم ، " امامزاده " و معصوم باشين ، باز اونور آب مشكل پيدا ميكنين............... --خوب اينكه طبيعيه....همه زوج ها اختلاف دارن....--درسته...ولى زوجى كه تو يه فرهنگ بزرگ شده باشن و بخوان تو همون فرهنگ هم زندگى تشكيل بدن ، مشكلاتشون هم از نوع همون فرهنگه و قابل حل......اما زوج هايى كه تغيير موقعيت فرهنگى ميدن يا مجبور به مهاجرت ميشن و مخصوصا اونايى كه با فاصله زمانى مهاجرت ميكنن ، نوع مشكلاتشون بسيار متفاوته و بعضا غير قابل حل.................. --مثال هم دارى؟--زياد...--بگو..--....اگه اين چيز هايى كه ميگم........ تو ايران و فرهنگ ايرانى ، مخصوصا تهران وجود داره....بگو خوب......--باشه--خواستگارى ، جهيزيه ، مهريه ، عروسى شيك ، بله برون ، چشم و هم چشمى ، پس انداز ، تجمل گرايى ، ثروتمندى ، آبرو دارى ، دهن بينى، داشتن زندگى راحت و آسوده بدون زحمت زياد ، پز دادن و افاده ، وفادار بودن و انتظار وفادارى از طرف مقابل ، كنترل رفت و آمد مرد و حساسيت روى گفتگوى اون با خانوم هاى غريبه و يا همكار.. توسط خانوم ها، شكاك بودن، سخن چينى ، عدم اشتياق به كار خارج از منزل براى خانوم ها ، عدم شراكت خانوم ها در مسايل اقتصادى زندگى ، حساسيت ، عاطفه بسيار بالا ، غيرت آقايون روى همسرشون كه گاهى به مالكيت تبديل ميشه ، اعتقاد آقايون به كشش فكرى نه چندان بالاى خانوم ها ، تحقير بانوان توسط آقايون ، راه رفتن روى اعصاب آقايون توسط خانوم ها و نهايتا دست بلند كردن آقايون روى خانوم ها ، زرنگ بازى ، دروغگويى ، دلالى ، آسمون ريسمون كردن ، له كردن حقوق بانوان توسط اقايون ، حجاب اجبارى ، قانون چند زنى ، ازدواج موقت ،....... -- خوب.... --......... اونور با اين فرهنگ ايرانى همسرت دچار مشكل ميشى... ايكس تو كه اينو ميدونى ، چرا دارى خودتو بدبخت ميكنى؟ --ميدونى....من چند مورد رو توى كانادا و چن مورد رو توى ايران پى گيرى كردم و ...معلوم بود كه منجر به جدايى و بدبختى ميشن.....ولى در مورد هاى سنتى حداقل يه شانسى موجوده ...... ممكنه طرفين بر حسب تصادف و يا روشن بينى به يه زندگى پايدار برسن .....پس درصد شانس" زندگى موفق "به نظر بيشتر مياد ......--پس زندگيت رو ميخواى بر حسب شانس بنا كنى؟--همه همينطورن...هيچ كس از اول نميدونه طرف مقابل چى از آب در مياد ، نه مرد ها ميدونن و نه زن ها....اونايى موفق هستن كه خودشون رو با شرايط تطبيق ميدن و زندگى شون رو حفظ ميكنن ، ولى اون هايى كه روى عقايد خودشون خيلى اصرار دارن ، به احتمال بسيار زياد از هم جدا ميشن...حتى خودت اگه تو ايران ازدواج كنى و اينجا هم بمونى ، معلوم نيست كه زندگى مشتركت پايدار باشه...--قبول دارم ...ولى من تو محيطى كه ازدواج ميكنم ، كار ميكنم و زندگى ميكنم و احتمال جدايى خيلى كمتره.....چون همسر فرضى آينده ام و من و خونواده هامون و فاميلمون در مكانى زندگى ميكنيم كه فرهنگ و ارزش ها رو قوانين نا نوشته رو و خيلى چيز هاى ديگه رو به خوبى ميشناسيم و با اطلاع از اون ها تشكيل زندگى ميديم...ولى شما به مكانى ميرى كه ساليان دراز طول ميكشه خودت و همسرت با ارزش ها و فرهنگ و قوانين اون آشنا بشين ....پس احتمال جدايى خيلى بالاست حتى اگه هر دو تون هم بسيار فهميده و فرهيخته باشين...--خوب ميگى چى كار كنم؟..بيام ايران زندگى كنم و بمونم؟...برم همونجا ازدواج كنم و بمونم؟...اصلا ازدواج نكنم؟...--هيچ كدوم...اينجا ازدواج كن ، چن سالى همينجا بمون و وقتى پايه هاى زندگيت محكم شد برو اونجا زندگى كن.. --هيچ فرقى نميكنه...خيلى ها با همين شرايط چن سال سابقه زندگى ميان اونجا و جدا ميشن. .حتى با داشتن بچه هاى بزرگ جدا ميشن...پس داشتن چن سال سابقه زندگى و حتى داشتن بچه كمكى نميكنه ...اين خود زوج هستن كه بايد " راه رو از چاه " تشخيص بدن....در ثانى اگه من بخوام چن سال يا حتى چن ماه اينجا بمونم ، كارم رو از دست ميدم و زندگيم در كانادا به هم ميريزه و زحمت هاى 4 ساله ام به باد ميره و دوباره بايد از صفر شروع كنم...--پس حرف هاى 4...5...سال پيش ات رو فراموش كردى..چقدر از فرهنگ مون و مردم مون و كشورمون انتقاد ميكردى...و ميگفتى اينجا همه چى بر اساس روش " الهى به اميد تو " ميچرخه و عقل و درايتى در كار نيست...مردم فرهنگ و ادب و سواد و صداقت ندارن " خر به دنيا ميان و گاو از دنيا ميرن "....--اون مال 5...6...سال پيشه...موقعى كه هنوز تجربه زندگى در كانادا رو نداشتم.. ..فكر ميكردم به محض ورود به كانادا ، متخصصين رو ، روى سرشون ميزارن و حلوا حلوا ميكنن ، در حاليكه ديدم اينقد متخصص ريخته چه كانادايى و چه مهاجر كه مجال به ما ها نميرسه.. .و خود كانادايى ها هم " هر " رو از "بر " تشخيص نميدن و فقط سيستمه كه كار ميكنه.. .تازه ما ها شهروند درجه دو هستيم و كسى " تره هم برامون خرد نميكنه "....چه برسه كه بخواهيم وارد فرهنگ اونا بشيم....--يعنى ميگى ، افكار سال هاى پيشت غلط بوده؟--......حداقل ميتونم بگم در مورد كانادا غلط بوده....كشور هاى ديگه رو نميدونم.. ...بگذريم من كه بهترين موردى رو كه ميتونستم براى ازدواج انتخاب كنم ، همين دختر خانومه..و ديگه بقيه اش با شانس و تصادفه....--پس تصميمت رو گرفتى...منم برات آرزوى موفقيت ميكنم. .چون بيشتر از اين گفتگو كارى نميتونستم انجام بدم...--ممنون...هميشه برام برادر خوبى بودى و هستى و خواهى بود...ايكس برادرش رو به رسم ايران در آغوش ميگيره و از هم جدا ميشن........ .....

********************

 دو روز ديگه به تورنتو برميگرده....و فردا بايستى با زنش بيرون بره ....X ......X هنوز هيچى نشده ، احساس دلتنگى براى Y....... ميكنه ولى ايگرگ ميگه: كاش ميشد ديرتر برى.. .ميگه... Y ميدونه دير رفتن همونو و اخراج شدن همان!....و شرايط رو براى ايكس ايگرگ ته دلش ميگه " اين چه ازدواجى شد!" به جاى اينكه الان كنار هم باشيم ، بايستى يه دورى شش ماهه رو تحمل كنيم....... ......... ايكس ، زندگى رويايى رو , شرح ميده كه تا چن ماهه ديگه با هم توى تورنتو خواهند داشت و فقط كافيه اين چن ماهه تموم بشه.... ...همسرش ........ ميگه من و تو هر جا كه با هم باشيم ، خوشبختيم...حتى اگه ايران باشه ...اگه اينجا هم بمونى با هم زندگى خوبى خواهيم داشت

*************

ملاقات آخر و قبل از رفتن رو، براى فردا صبح، تو پارك ملت هماهنگ ميكنن تا آخرين روزشون رو با هم بگذرونن...چون ................. پس فردا عازم تورنتو ميشه و بعد 2 هفته پر ماجرا ، بايستى به سر كارش برگرده.... فردا ايكس دست ايگرگ رو تو دستش داره و اونو محكم فشار ميده و لابلاى درختان پارك گم ميشن .....بعد از گذشت نيم ساعتى در حاليكه ضربان قلب شون بالا رفته و مستقيم تو چشم هاى هم نگاه ميكنن دزدكى بوسه اى رد و بدل ميكنن..   ايگرگخودش فكر ميكنه..اينم از ازدواج من..چه سريع و مسخره ميگذره...... خيلى دلش ميخواست كه الان تو خونه مشتركشون بودن ...     ..... به سمت يه رستوران سنتى در همون حوالى ميرن..... ... صداى " دف " و ساز هاى ايرانى بقدرى فضا رو پر كرده كه صدا به صدا نميرسه ولى ، با خوردن يه چلو كباب مخصوص و دوغ و مخلفات و چاى.......و همينطور انجام كمى لودگى و مزاح ، كلى محظوظ ميشن و از رستوران بيرون ميان.. ....هنوز ميگن و ميخندن و زمين و زمان رو دست ميندازن و لذت ميبرن..... آقاى X و خانوم Y ، لحظات خوبى رو ، ميگذرونن...ولى زمان جدايى داره نزديك ميشه ، چون X فردا پرواز به تورنتو داره و كلى كار هم داره كه بايد انجام بده. ..اما دل از Y نمى تونه ، بكنه...تا تنگ غروب از آينده و ايران و كانادا و فاميل و خلاصه هر چى به فكر شون مى رسه ميگن و ميخندن....لطيفه ميگن.....فال حافظ ميخرن....و خيلى كار هاى ديگه... ........... كم كم به طرف خونه Y ميرن و افسوس هاى جدايى شروع ميشه ...  

******************

 .....فردا ............بعد از يك ساعت به فرودگاه امام ميرسن......... ايكس به سرعت برق و باد ، بار ها رو تحويل ميده .... و كارت سوار شدن هم ميگيره و با توجه به اينكه فقط نيم ساعت وقت داره براى خداحافظى آخر بيرون مياد..... ايگرگ وقت به اندازه خوردن يه چاى دو نفره تو بوفه فرودگاه باقى مونده.. ....چشماش پر از اشك ميشه... ايكس و ايگرگ ، بقيه رو ترك ميكنن و به سمت بوفه ميرن .... ...... ايكس احساس ميكنه داره قسمتى از وجودش رو جا ميزاره... .. ...تو همين چن روزه خيلى به هم عادت كردن انگار كه يه عمره با هم زندگى كردن... و ميگه خوب...ديگه دارم ميرم و از دستم راحت ميشى! و  ايكس اضافه ميكنه --تا سه ، چهار ماهه ديگه كارت درست ميشه و خودم ميام ايران و با هم برميگرديم كانادا.. --راست ميگى؟--مگه دروغ هم گفتم؟--نمى دونم ولى فكرم هزار جا ميره...--نگران نباش ....زود ميگذره..--هر روز بهت تلفن ميكنم...--عاليه ...تازه ميتونيم با اينترنت و وب كم و اينا هم همديگرو ببينيم و چت كنيم...--آره...ولى نمى تونيم ديگه تو خيابونا بگرديم و رستوران بريم و مردم دست بندازيم و لذت ببريم....خيلى دلم برات تنگ ميشه.......... ايكس يه جور هايى بغض كرده....ميخواد دست گردن زنش بندازه و بوسش كنه .. ...ولى خوب اينجا ايرانه و خوبيت نداره!..حتى اگه طرف همسر آدم باشه .... ...فقط 15 دقيقه به پرواز مونده....نگاه عاشقانه آخر رو رد و بدل ميكنن و چشم ها نمناك ميشه......، .......... ..................... مثل يه دونده سرعت خودش رو به خروجى مورد نظر ميرسونه....و

*****************

 ..............خلبان مسافر ها رو آگاه ميكنه تا 45 دقيقه ديگه در فرودگاه " پيرسن " تورنتو ميشينن..............X برگه گمركى رو سريعا پر ميكنه و خودش رو كمى جمع و جور ميكنه كه يهو يه خانمى به X ميگه آقا شما ايرانى هستين؟ممكنه اين برگه رو براى من پر كنين؟.... غافلگير ميشه و ميگه " حتما" و برگه رو با اطلاعاتى كه خانوم مسافر ميده ، پر ميكنه و چون ايشون اولين بارى هست كه تورنتو مياد و فقط اسم يه هتل رو داره كه رزرو كرده ، از خواهش ميكنه كه ، آدرس خودش رو در برگه بنويسه .....X دلش نميخواد ادرسشو بده..ولى مثل هميشه " نه " گفتن براش سخته. ...بنابر اين آدرس شو مينويسه و خانوم هم كلى تشكر ميكنه..چن دقيقه بعد هواپيما فرود مياد و مسافر هاى تورنتو به سمت قسمت ايميگريشن و گمرك ميرن تا پاسپورت و ويزا و اسباب و اثاث كنترل بشن.....

**************

 ايكستقريبا هر شب با زنش تلفنى يا از طريق چت و وب كم در ارتباطه...... ... ...... ايگرگ هم عادت كرده........ اگه يه شب همسرش تماس نگيره بد جورى نگران ميشه...ايكس در اولين فرصت فرم هاى " اسپانسرشيب " كردن همسرشو از سايت اداره مهاجرت كانادا پرينت ميكنه ...مراحل تكميل فرم ها چن هفته اى طول ميكشه........

***********

يه روز كهايكس ... داره با خانم اش چت ميكنه ، زنگ در به صدا در مياد.....آقاى ايكس با تعجب به طرف در ميره و از چشمى تموشا ميكنه... ...وقتى دختر خانمى رو كه در هواپيما براى پر كردن فرم كمك اش كرده بود رو ميبينه ، جا ميخوره....به طرف كامپيوتر ميره و به خانومش ميگه يكى از بچه ها اومده امانتى شو بگيره و اينكه نيم ساعت ديگه...خودش تماس ميگيره....گرچه دلش واقعا ميخواد كه راستشو بگه ،ولى ميدونه كه اگه راست مطلب رو بگه ، شك هاى هاى زنانه كار دستش خواهد داد....درب رو باز ميكنه و باتعجب ميگه : شمايين؟ --ببخشيد مزاحم شدم...--خواهش ميكنم...(ولى تو دلش ميگه .چه جورى اينجا رو پيدا كرده؟!. ..يادش مياد كه ادرس رو توى فرم ورودى فرودگاه براش نوشته بوده..--يه خواهشى داشتم....چون يكى از چمدون هام گم شده و ممكنه اون رو به آدرس شما يا خودم بفرستن ، در صورتيكه برا شما فرستادن ، به من خبر بدين...اينم شماره تلفنم....--چشم .حتما....داخل تشريف مياوردين..--نه مزاحم نميشم...ميدونم اينجا سر زده اومدن خونه مردم درست نيست..ببخشيد .....چون تلفن شما رو نداشتم نتونستم تلفنى اطلاع بدم..--مشكلى نيست...خوشحال ميشم اگه بتونم كارى انجام بدم........... در رو مى بنده و سراغ تلفن ميره تا با همسرش تماس بگيره....

****************

آقاى ايكس...هر روز به ياد همسرش و آينده خوبى كه با هم دارن از خواب بلند ميشه ..انرژى زيادى پيدا كرده..موقع كار ديگه افسرده و خسته نيست و خودشو از بقيه يه سر و گردن بالاتر حس ميكنه .....و احساس ميكنه هدف پيدا كرده و مى تونه كوه رو جابه جا كنه.. .بعضى از دوستاش لقب " سوپر من " بهش دادن .......................آقاى ايكس ....يه روز كه...........به خونه بر ميگرده..و پيغام هاشو چك ميكنه ، متوجه ميشه كه چمدون خانوم همسفرش پيدا شده و مامورى كه اون رو اورده بوده ، براش پيغام گذشته .............. ... چمدون رو از مامور خط هوايى در ساعت مقرر تحويل ميگيره و با خانوم همسفرش تماس ميگيره تا براى بردن چمدون بياد....بعد اين اتفاق آقاى ايكس..... ... يه جور هايى راهنماى ايشون ميشه.. ......... ...چون ايشون به تازگى به كانادا مهاجرت كرده ، در خيلى از موارد به امور آشنايى نداره و از آقاى ايكس كمك ميگيره.............. از طرفى آقاى ايكس ميدونه اين ارتباط ساده و صرفا دوستانه هم براى زنش قابل قبول نخواهد بود.......پس به ذهنش ميرسه كه هر چه سريع تر، خانوم همسفر رو با شرايط جديد آشنا كنه و بعد هم مودبانه ، ارتباط رو قطع كنه.....

******************

 خانوم ايگرگ ويزاى مهاجرتش درست ميشه و بدون خبر به آقاى ايكس وارد تورنتو و نهايتا ساختمان آپارتمان ايكس ميشه...ولى.. ، كارت ورودى درب اصلى رو نداره....خوشبختانه به همراه چن نفر ديگه كه از سر كار بر ميگردن ، وارد لابى اصلى ساختمان ميشه و با اسباب هاش روى يكى از مبل ها ميشينه ....... همينطور كه در حال بر انداز كردن افراد هست ، يهو يكى از اين افراد خشكش ميزنه و مثل برق گرفته ها به ايگرگ خيره ميشه... بله درسته آقاى ايكس از كار برگشته ....خانوم ايگرگ ميگه...ايكس خودتى.....؟ ايكس با ناباورى ميگه .....اينجا چيكار ميكنى؟..تو..ايران ..الان..تورنتو..خودش هم نمى دونه چى ميگه.... ايكس ....ميشينه تا كمى حالش بهتر شه......--آخه دختر ..اين چه وضع اومدنه؟ --ببين حوصله ندارم...اگه ميخواى باز خواست كنى بزار براى بعد....-- باز خواست نميكنم....ولى حق من نبود بدونم دارى مياى؟--حالا اگه ميدونستى ، ميخواستى بياى فرودگاه ديگه...اونم كه خودم اومدم...--پس جشن عروسى چى ؟...ايران اومدن من و برگشتن با هم چى؟در ثانى اينجورى هم ميخواستى بياى ، يه زنگى ميزدى...يه خبرى چيزى... --حالا ولش كن......بريم خونه...--باشه......ولى بعداصحبت ميكنيم...--قبول.. ......ايگرگ .... بقدرى خسته هست كه تا چشمش به تخت ميافته ، دراز ميكشه و به خواب عميقى ميره ...... آقاى ايكس به زنش كه مثل بچه ها خوابيده نگاه ميكنه و زمزمه ميكنه آخه چرا اينطورى اومدى ؟! من كلى برنامه براى اومدنت داشتم...  خيلى دلش ميخواد كه ايگرگ رو ببوسه.... ، ........   ولى زنش غرق خوابه و ميگه ..  ..... بزار بخوابم ايكسكمى غذا درست ميكنه تا وقتى.... .....  ........ همسرش بيدار شد با هم بخورن... ايكس با خودش فكر ميكنه .چرا صبر نكرده چرا بهش نگفته مياد؟........

****************

هنوز نرسيده ايراد گيرى هاى ايگرگ شروع ميشه........... --....نمى تونستى امروزسر كار نرى؟..روز اولى كه من اومدم؟--عزيزم نگفتى كه ميام ..وگرنه مرخصى ميگرفتم.....اينجا هم شغل همه چيز آدمه..نميشه باهاش شوخى كرد --يه چيزى بپرسم؟--بپرس..--قراره ما همين جا تو اين سوراخ موش زندگى كنيم؟ ايكس كمى ناراحت ميشه ولى به روى خودش نمياره ..... --همين سوراخ موش رو كه ميگى ، ماهى $800 بابتش ميدم --مثل قوطى كبريت ميمونه..آدم دلش ميگيره...--چشم...قرارداد كه تموم شد عوض اش ميكنم............... .....ايگرگ ميگه --خيلى اين چن وقته بهم سخت گذشت.. ...فكرم داغونم كرد......حالا فهميدى چرا اينجورى بدون خبر اومدم؟.........--نه كامل متوجه نشدم....--همش فكر ميكردم ، دارى بهم خيانت ميكنى... .فكر ميكردم وقتى بيام اينجا ، مچ ات رو با يه دختر تو خونه ات ميگيرم............  ايكس ايگرگ رو محكم در بغل ميگيره...طورى كه .... اعتراض ميكنه و ميگه آرومتر بابا!...... له شدم --معذرت ميخوام...--عيب نداره....... ..... ، در همون تخت يه نفره ، بزحمت كنار هم ميخوابن و به زمزمه هايى كه در اين چند ماهه كمبود اش رو داشتن, ميپردازن...

*****************

 اختلاف سليقه شروع ميشه..... ........ايكس ميگه....-- عزيزم ،شلوار جين ؟  شرت با خودت آوردى ؟--آره... --خوب براى گشت زدن تو شهرخوبن....... ايگرگ ميگه--نه...تى...شرت و شلوار جين نمى پوشيدم. ......حالا چرا خودت آماده نميشى ؟ --من آماده ام...--چى؟..با اين شلوار كوتاه و دمپايى ميخواى بياى؟--بده؟--آره....يه كت شلوار كراوات بپوش.... ايكس ماتش برده! اگه اينجورى لباس بپوشه ..مثل " مادام و موسيو هاى " سريال " هركول پوارو " ميشن! ....ولى ميدونه كه اگه تو ذوق همسرش بزنه ،...، بده....پس كت شلوار كراوات مصاحبه هاى شغلى اش رو كه مدت هاست خاك ميخوره مى پوشه و آماده ميشه....همسرش ميگه -- اينا مال زمان قاجاريه هست كه!.....ولى عيب نداره از اون ريخت اولت خيلى بهتره ايكس ، گوشه و كنايه هاى ايگرگ رو ...رو تحمل ميكنه.....و مطمين هست كه بعد چن هفته همه چى درست ميشه Xو Y ... قدم زنا ن حركت ميكنن و ياد تهران و روز هاى خوش گشت و گذار ميافتن.....هواى خوبيه و ....دست در دست هم ، مثل دو تا دختر و پسر نوجوون ، گل ميگن و گل ميشنون. ...و حرارت دست هاشون به قلب هاشون هم ميرسه..

******************

در گردش بعدى .................. اينبار نوبت ايكس هست كه به همسرش پيشنهاد ميده تا لباس هاى باز و بدن نما نپوشه.... ايگرگ.: كه انتظار نداره ميگه     --اينجا كه همه دختر ها لباس هاى چسب و كوتاه ميپوشن...--درسته عزيزم.....ولى شما همسر من هستى و با دختر هاى ديگه فرق ميكنى...--يعنى ، براى لباس پوشيدن ..... از شما كسب اجازه كنم؟--نه .....ولى..--ولى چى؟ .ايگرگ .... درست فكر ميكنه....ايكس احساس مالكيت به ايگرگ داره .............

*****************

 يه روز موقع سفارش غذا..ايكس بشدت خنده اش ميگيره.............. ايگرگ... ناراحت ميشه و ميگه:.......... --چيزى شده؟--نه...ولى اين چيزى كه اشاره ميكنى ، غذا نيست...--پس چيه آقاى دانشمند؟--يه جور سس هستش-- خوب خنده داره؟...بعد چن روز ميخواى همه چى رو بدونم؟ ايكس متوجه حركت زشتش ميشه .......ولى در مورد هاى بعد نيز شوخى هاش رو ادامه ميده..........

*************

 ايكس..و همسرش.... ، شهر هاى تورنتو و مونترال و و شهر قديمى كبك رو سياحت ميكنن.و لذت ميبرن.. .... ....به همين ترتيب روز ها و هفته ها سپرى ميشه  ..... ايكس كار ميكنه و آخر هفته ها به گشت و گذار ميرن.....بعد از دو ماه .... ايكس متوجه ميشه كه نزديك ، 8000$ از كارت هاى اعتبارى اش خرج كرده كه سبب نگرانى در ايكس ميشه................ و در حقيقت مقروض شده ..... ... ايگرگ دوست داره كه ايكس ماشين رو عوض كنه، آپارتمان رو عوض كنه.... و تغيير دكوراسيون در خونه بده.....لباس هاى جديد براى خودش و.... و ايكس...بخره..  اما اين كار ها شدنى نيست ايكس شروع به فكر ميكنه تا راه حلى پيدا كنه.... با درامدى كه...ايكس داره.. در حال حاضر ......، پوشش دادن به اجاره و هزينه زندگى و پرداخت قروض مشكل شده... ......پس با يكى از دوستانش كه در "كندين تاير " همكارش هست صحبت ميكنه تا چن ساعتى در بعد از ظهر ها و روز هاى شنبه به عنوان " كمكى " باهاش كار كنه و درامد ماهانه اش رو هزار تايى افزايش بده... .، شب ها دير به خونه ميرسه و از شدت خستگى فقط شام ميخوره و ميخوابه..... ،زنش ميگه:... --خيلى حوصله ام سر رفته....تو كه خونه نيستى..اصلا نمى بينمت...--راست ميگى..ولى بايد بيشتر كار كنم چون به پول بيشترى نياز داريم... ايكس..... پيشنهاد ميكنه كه زنش وقت شو با كلاس هاى زبان و كار داوطلبى..... تو كتابخونه هاى عمومى شروع كنه....چون محيط هاى سالم ترى دارن.... ايكس. كه تحت فشار مالى قرار داره ، راه مناسبى رو انتخاب نميكنه و به جاى فرستادن ........زنش.. به كالج ، كلاس هاى دولتى رو انتخاب ميكنه كه جو مساعدى ندارن.......

********************

يه شب كه ايكس آخر شب از كار  برميگرده ...  ميگه : سلام عزيزم.........اما جوابى نمياد...فكر ميكنه...........همسرش خوابه..ولى .متوجه ميشه كه.. چمباتمه زده و رفته كنار كاناپه به طورى كه ديده نشه رو زمين نشسته...... ايكس ميگه --سلام خانوممولى جوابى نمياد....--چى شده..چرا رو زمين نشستى؟در حاليكه..زنش. چشماش از اشك سرخ شده ميگه:--خوش گذشت؟--كجا؟--با دوست دخترتون--كدوم دختر عزيزم؟--خودت رو به كوچه " على چپ " نزن.....همين 2 ساعت پيش تماس گرفت....--كى تماس گرفت؟--دوست دختر جنابعالى--خوب چى گفت؟--گفت كه از شما راهنمايى ميخواد--همين؟--يه بامبولى هم سر هم كرد...گفت زحمت كشيدى و چمدونش رو گرفتى.... ايكس ، متوجه داستان ميشه......و ميگه:...عزيزم بامبول چيه....چمدونش رو اشتباهى براى من فرستادن كه بهش پس دادم...همين  زنش، قبول نميكنه و شروع ميكنه... --بچه هم دارى؟.....بعد از ظهر ها هم كه محل كارت ، پيش دوست دخترته...آره؟.... ... ماشه تفنگ جنگ كشيده ميشه و بگو مگوى لفظى شديدى بين شون در ميگيره ... .................توى اين جنگ ، خونواده هاشون هم بى نصيب نميمونن و " حريم ها " شكسته ميشه...... ......آقاى ايكس از خونه بيرون ميزنه شب رو خونه نمياد و صبح هم خسته و درمونده ميره سر كار.... ولى فكر ايگرگ مياد تو سرش و نگران ميشه به همكارش ميگه مجبور چن ساعتى به خونه بره...چون نگران همسرش شده......... يه دختر تو يه شهر غريب ...حتى بلد نيست به بيمارستان بره...اگه چيزيش شده باشه چى؟......با خودش فكر ميكنهمثل برق و باد خودش رو به خونه ميرسونه... .همسرش ..... مثل مجسمه كنار كاناپه افتاده.....ايكس در آغوشش ميگيره...... و مثل ابر بهار گريه ميكنه...... ميگه كجا بودى ؟فكرم هزار جا رفت..... زنش ميگه: --بيا برگرديم ايران...ميتونيم زندگى خيلى عالى داشته باشيم....با هم كار ميكنيم. مثل دوره نامزدى كه تهران بودى با هم لذت ميبريم و ميگرديم ..به خونواده هامون سر ميزنيم...مسافرت ميريم و لذت ميبريم..ولى ايكس ميگه زندگى من در كانادا شكل ميگيره نه ايران............ ..... و زنش رو يه كافى شاپ ميبره و صبحونه بهش ميده و بعد هم اونو به مدرسه ميرسونه Y دچار افسردگى شده....چن روزى ..، Y......... و خودش هم به سر كارش ميره.......... خيلى خوبه ولى دوباره جنگ و اعصاب خورد كنى بوجود مياد...... اين تسلسل داره هر دو شون رو خورد ميكنه

*************

 .....ايگرگ ."... هم كه خيلى با دوست مدرسه اى اش صميمى شده به دوستش ميگه "....عجب حماقتى كردم كه زندگى راحت ايران رو ول كردم و خودم رو تو اين گرداب انداختم....... زندگى شون كه با اون همه خاطرات خوش شروع شده بود ، تبديل به يك زندان شده و هر كدومشون طرف مقابل رو زندانبان خودش ميدونه.......... هر دو شون از اينكه با خونواده ها در ايران تماس بگيرن و درد دل كنن ، وحشت دارن.... ...ميترسن كه نقل مجلس همه بشن....بنابر اين مشاورين مغرضى، مثل دوستانى كه خي ر و شرشون معلوم نيست انتخاب ميكنن...................ايگرگ با دوست مدرسه اش كه حكم معلم رو براى او پيدا كرده ،مشاوره ميكنه و گاها با مرد مسنى كه در هواپيما وى رو كمك كرده و خودش رو وكيل و انسان دنيا ديده و دلسوزى نشان داده بود ،تماس ميگيره و مشاوره ميخواد.. ..... غافل از اينكه مشاورينش از كم تجربه گى او سو استفاده ميكنن............... ايكس كه دنبال راه نجاتى ميگرده ،در اوج اشفتگى ، فكر ميكنه با به ميون كشيدن پاى يه دختر ديگه به زندگيش حسادت زنش رو تحريك كرده و اونو به زندگى برگردونه... كه البته از ايده هاى دوستشه......... ..... و يادش ميافته كه همسرش از تماس دخترى كه چمدون هاش رو اشتباهى به خونه اش فرستاده بودن ، چقدر ناراحت شده بود...... ... به فكرش ميرسه تا يه جورى همون دختر يه بار ديگه به بهانه چمدون به خونه اش زنگ بزنه تا به اين وسيله همسرش احساس خطر كنه و دوباره به زندگى عادى برگرده .......غافل از اينكه راه مناسبى رو انتخاب نكرده و اين سياست جواب هاى متفاوتى ميده. ....كه حتى ممكنه به جدايى ختم بشه.....

*************

پدر ايكس در ايران ازدرگيرى پسر و عروسش مطلع ميشه و با ايكس تماس ميگيره..--سلام بابا--سلام بابا جون..خوبين؟..چه حال چه احوال؟--خوبم..مامانت هم خوبه همه خوب و سر حال هستن...--ديگه چه خبر ا؟--خبرى نيست..مثل هميشه...--بابا جون گرفته اى...چيزى شده؟--اينجا كه نه...اونجا چطور؟--اينجا هم همه چيز خوب و عاليه..--Y چطوره؟--اونم خوبه....الان خوابه...يه ساعت ديگه آماده ميشه بره مدرسه..--مطمنى همه چى خوب و عاليه پسرم؟ --چطور ؟--پسرم..بابا ، من و تو هميشه احترام همديگه رو داشتيم..مثل دو تا دوست هم بوديم..دروغ هم به هم نگفتيم..--درسته بابا جون...اگه چيزى هست بگين ..من بايد برم سر كار....--... .... چيز هايى داره تو زندگيت پيش مياد كه كارت ارزشى در مقابل اون نداره....براى كارت زياد عجله نكن...-- چى شده؟--والا از پسرمون انتظار نداشتيم با عروسمون كه مثل دخترمون ميمونه.....ناسازگارى كنه...--اينارو كى گفته بابا؟--به گوينده اش كارى نداشته باش..فقط اگه كدورتى بين تو وايگرگ هست..از دل اش در بيار پسرم............ ايكس متوجه ميشه كه دامنه ماجرا به ايران هم رسيده..... ....خيلى چيز ها رو تحمل كرده ولى اينكه آبروش پيش خونواده بره از تحمل اش خارجه.... ايكس تمام مشكلات رو از سمت ايگرگ ميبينه........ ولى فراموش كرده كه خودش اين دختر رو از ايران آورده و انتظار داره با هر سازى كه ميزنه..اون برقصه ......زود با محيط آشنا شه...كار كنه..درس بخونه...روابط ايران رو فراموش كنه...و هزار چيز ديگه........ ......اتمسفرى رو كه خودش ايجاد كرده ، نمى بينه و تقصير ها رو به گردن دخترى ميندازه كه با محيط آشنا نيست هنوز زبان محاوره خوبى نداره و در حال و هواى ايران زندگى ميكنه.. هر روز.....جر و بحث ادامه پيدا ميكنه و هر دو طرف ، كه ازدواج شون با علاقه بوده.. ...، نميتونن جلو خودشون رو بگيرن و كار به توهين و فحاشى ميرسه.............. ايكس سر درد گرفته و ميخواد از اين زندگى كثافت خلاص شه ،،...به خودش ناسزا ميگه كه چرا ازدواج كرده......از طرفى.. ..... ..همسرش .......... هم....به قرص مسكن پناه برده....هر روز. ....به ياد خونواده خودش در ايران و شروع خوب زندگى اش در ايران ميافته و هق هق گريه امانش نميده

**********************

 پدر ايكس با عروسش تماس ميگيره.......... --چه اتفاقى افتاده دخترم؟--از ايكس بپرسين.......--دلم ميخواد شما بگى دختر عزيزم....اشكش پشت تلفن سرازير ميشه و با صداى اشك آلود ميگه:--اگه من دختر شما بودم كه اين بلا رو سرم نمى آوردين..--عزيزم گريه نكن....براى من از دخترم هم عزيز ترى ..چى شده آخه؟.....-- مرد زندگى نيست......اصلا ازدواج براش زود بود..... ...اخلاقش عوض شده....مرتب دعوا مون ميشه ديگه خسته شدم..ميخوام برگردم ايران...--هيچ مشكلى نيست دخترم..برگرد ايران يه مدتى استراحت كن....حتما اونجا خسته شدى..........داره حالم از اين كشور و مردم اش ..بهم ميخوره-- ... .....-- ...برگرد ايران يه مدتى مهمون ما باش بعد هم برگرد پيش شوهرت. ...تمام هزينه ها رو هم من ميدم...اوايل ازدواج همينطوره...--نه پدر جون......كاش پسرتون هم مثل شما بود.......اينجا اميدش اينه كه من سر كار برم و كمك خرجش باشم..انگار كارگر آورده،. ....دايم سر كوفت زبان و كار و دانشگاه و زن هاى اينجا رو ميزنه كه مثل مرد كار ميكنن...--دخترم اونم جوونه...متوجه شما و فرهنگ ايران نيست ....ميخواد همرنگ محيط شه و در مورد شما هم عجله داره......همه اينا از جوونيه....صبر كنين درست ميشه... ايگرگ كمى نرم ميشه............ ميگه :-- اگه ايكس برگرده ايران و به كار در رشته خودش مشغول شه خيلى زندگى راحتى خواهيم داشت ....--دخترم اشتباه نكن...خيلى از ايرانى ها تو همون كشورى كه شما هستين به كمالات بالاى علمى رسيدن ....و افراد بزرگى شدن......ايران هم كه ميدونى كلى مشكل براى جوون ها وجود داره. .كار و شغل مسكن و درامد هفت خوان رستمه....--پدر من به همون زندگى سخت اونجا راضى تر هستم...لا اقل ميدونم شوهرم چى كاره اس. .بچه ام كى ميشه..چى ميشه...اينجا بعد چن سال حتى خودم رو هم نخواهم شناخت... ..تبديل به يه موجود " بارى به هر جهت" شدم كه مثل ماشين كار ميكنه و از عاطفه تهى شده و دنبال فريبندگى هاى موقت زندگى هستم......من اينو نميخوام پدر جون.. ...............با ايكس--.... صحبت ميكنم.....حتما همه چى درست ميشه..

********************

 مادر ايكس...... با ايكس تماس ميگيره........ --سلام پسرم--سلام مامان--خوبى ؟ --چه خوبى مامان؟--سخت نگير..اينا همه تو زندگى هر كسى پيش مياد....چن سالى كه بگذره ، همه چى درست ميشه--فكر نميكنم.....ديگه خسته شدم...كار زياد ..بدهى...جنگ و دعوا..جر و بحث...امانم رو بريده... ..من ازدواج كردم كه زندگى ام راحت تر بشه...از تنهايى در بيام..پيشرفت كنم..ولى الان همه چى بر عكس شده.... --پسرم....تحمل داشته باش...دست زنت رو بگير بيا ايران يه مدت بمون..همه چى درست ميشه....--بيام ايران كه خانوم مهريه رو بزاره اجرا و ممنوع الخروج بشم و زندان بيافتم؟....مگه مغز ..خوردم مامان؟--پسرم چه قد بدبين شدى...تو كه اينجورى نبودى..مياى اينجا همه چى حل ميشه....--غير ممكنه كه ايران بيام اونم با اين خانوم.... مادرش عصبانى ميشه.. --چه قد مزخرف ميگى......مگه چه گلى به سر خانومت زدى؟...طفلك رو مملكت غريب بردى اسير كردى ..حالا هم طاقچه بالا ميزارى؟دست از اين حماقت بردار مگه زن لباس تنه كه ميخواى عوض كنى؟--نميخوام عوض كنم..ديگه اصلا نميخوام اين لباس رو تنم كنم....--عزيزم...پسرم....اگه قرار بود به همين سادگى" وا" بدى...چرا ازدواج كردى؟....ميزاشتى اين دختر رو يه آدم با اراده بگيره و خوشبختش كنه.....والله پدرت اينقد با اراده و مصمم ازدواج كرد كه با همه سختى ها ساختيم و شما ها رو بزرگ كرديم...--مامان ........دارى اعصاب منو له ميكنى... ...اگه زن من يه هزارم تحمل شما رو داشت، كه رو سرم ميزاشتمش...--خوب تو كه دنبال مادر بودى..چرا زن گرفتى؟....پسرم زن به جاى خودش مادر به جاى خودش.. ....جون من برو پيش زنت يه شاخه گل بهش بده...آشتى كنين...زن عاشق محبته....اونم تو اون مملكت غريب.. .......همين كه اين دختر خونواده شو ول كرده و با تو اومده.....جاى هزار جور آفرين داره.... --آخه....--آخه نداره......حرف آخرم رو بزنم....اگه نميتونى زن دارى كنى.....يا خسته شدى..يا زنت دلتو زده و دنبال كس ديگه هستى...يا هر چيز ديگه ، بهانه نيار جدا شو ...اما اگه اونجا نميتونى زن دارى كنى ، مثل بچه آدم برگرد ايران و همين جا زندگى كن.....--مامان ايران كه غير ممكنه بيام..اونم با مهرى كه كردم و حق تعيين محل زندگى كه به زنم دادم... ..ولى به خاطر شما يه بار ديگه هم خودم رو ميشكونم ولى آخرين باره.. ...اگه نشد ،دفعه ديگه حتى تلفن شما رو هم جواب نميدم...--سر من منت نزار....من راه رو نشونت دادم..پسرمى...عزيزمى...جونمى..همه درست، ولى نه من منتى ميزارم كه بزرگت كردم و نه تو ميتونى منتى سر من بزارى....--چشم مامان.....ببخشين اگه صدام رو بلند كردم..اينا همه از خير و بركت عروس تونه....--نه تقصير اون چيه؟....خودت بى تجربه و نپخته اى....

*******************

ايكس با چن شاخه گل خونه ميره...ولى از برخورد سرد زنش سر ميخوره.......مياد از خونه خارج شه... ...........ولى به ياد صحبت هاى مادرش ميافته.... ......به ايگرگ... سلام ميكنه و ميگه خوبى ؟ --برو به كارت برس... دست از سرم بردار....--كارى ندارم...اومدم كمى با هم صحبت كنيم....--چه صحبتى؟....من دارم به ايران بر ميگردم..--بچه نشو.....از اين اختلافات تو زندگى همه هست--ولى من ديگه خسته شدم..جونم به لبم رسيده....خودم رو آواره اين كشور كردم ، دستمزدم رو هم از شما گرفتم.....--عجله نكن....بعد مدتى همه چى خوب ميشه...زبان ياد ميگيرى..تحصيل ميكنى...كار پيدا ميكنى...--برو خدا روزى تو جاى ديگه حواله كنه......مگه من محتاج كار و زبان و تحصيل بودم؟!... ..همه چى رو توى همون خراب شده داشتم.....اومده بودم زندگى تشكيل بدم... .ولى اشتباه كردم...تو دنبال زندگى نيستى....دنبال روياهاى خودت تو كانادا هستى. ....حلا منم كه از سگ پشيمون ترم...همه چيم رو باختم...--اشتباه از من بود....و الانم پشيمونم... .بيا دو مرتبه شروع كنيم -- .....--اصلا حرف " شروع " رو هم نزن....من بليتم رو هم رزرو كردم و چن روز ديگه برميگردم ايران...... --كمى صبر داشته باش...من رو هم در نظر بگير...دو جا كار ميكنم...زير بار قرض هستم.. ..داره بهم فشار مياد ..خوب عصبى هم ميشم. ....به جاى اينكه روبروى من بايستى ،بيا كنارم و كمك ام كن...تا زندگى رو با هم بسازيم....-- ، من دو روزه كه دارم فكر ميكنم سرم داره ميتركه و اگه ديوونه نشدم ، معجزه بوده.. ....تصميم ام رو گرفتم......اگه ميخواى با من زندگى كنى برگرد ايران اونجا زندگى مون رو باهم ميسازيم ......اگه هم ميخواى اينجا بمونى و منم رو اسير كنى اشتباه بزرگى ميكنى.....--يعنى برگردم ايران؟--آره....مگه حق تعيين محل زندگى رو به من ندادى؟...حالا من ميگم ايران زندگى كنيم...--نميتونم..--پس من برميگردم... .ايكس ديگه كنترل اش رو از دست ميده و ميگه: --برو سر بار و انگل همون خونواده هيچى ندارت شو.....كه عرضه كار و زبان و پيشرفت كردن رو ،ندارى....--همون عرضه و پيشرفتى كه شما داشتين و به نوكرى كانادايى ها رسيدين ، برا همه كافيه و چشم و چراغ خونواده ات شدى....--خفه شو.......

****************

ايگرگ بليت اش رو اوكى ميكنه تا.............. ....چن روز آينده به تهران برگرده......حتى دل اش نميخواد كه از هم كلاس هاش و دوستاش خدا حافظى كنه ...حال اش داره از همه چيز تورنتو به هم ميخوره....از مردمش.. از طبيعت اش... از هواى پاك اش ... .....از ايرانى هاى تورنتو...اگه قدرت داشت ميخواست اين شهر و با همه چيز هاش نابود كنه............ بدون اختيار گريه رو سر ميده و هاى هاى گريه ميكنه...انگار همه چى ازدست رفته..آينده اش..شوهرش. ..بخت و اقبالش...با چه رويى به ايران برگرده...تو خونوادشون يه همچين ازدواج هايى كم سابقه بوده ..به فاميل چى جواب بده............يه لحظه به فكر خود كشى ميافته. ...به سمت بالكن ميره...و به پايين نگاه ميكنه...ولى نسيمى كه به صورتش ميخوره... برميگرده.... نميدونه خشم اش رو سر كى خالى كنه. ...خونوادش؟...شوهرش؟...تورنتويى ها؟...مثل اينكه همه دست به دست هم دادن تا بد بخت اش كنن.... تو همين فكراس كه احساس تهوع بهش دست ميده به سمت دستشويى ميره... ..گريه و تهوع با هم مخلوط شدن و دارن خفه اش ميكنن.. .....چن بار ديگه هم اين اتفاق ميافته.........با هم كلاسش تماس ميگيره... ......................و دوستش...اولين حدث اش براى اين بيمارى....حاملگيه..و.....آزمايشگاه هم تاييد ميكنه ......اين لحظه كه ،ميتونست شاد ترين لحظه زندگى اش باشه به نقطه گنگ و مبهمى در زندگى اش تبديل شده...اگه ايران برگرده و بچه اونجا بدنيا بياد كه آخر افتضاحه. .....اگه بخواد سقط كنه كه بايد تا مدتى در تورنتو بمونه و به خونواده اش هم چيزى نگه ، از طرفى حس زيباى مادر شدن امانش رو بريده....از كودكى وقتى با عروسك هاش بازى ميكرد ، اونا رو بچه هاى خودش ميدونست.......بغل شون ميكرد ..شب ها مثل بچه اول اونا رو ميخوابوند ...لالايى براشون ميگفت....حالا چه جورى اين آرزوى به واقعييت تبديل شدش رو با دست خودش بكشه....؟...

****************

 ايكس از طريق پدرش متوجه ميشه كه همسرش ميخواد در تورنتو بمونه ..چون از حاملگى زنش خبر نداره با خودش ميگه چه اتفاقى افتاده؟.... .... تغيير فكر داده؟....آيا به زندگى در تورنتو اميدوار شده؟..اونم به اين زودى؟... نه غير ممكنه ..پس چى شده؟....آيا خونوادش نصيحت اش كردن؟............. سر در گم شده..يعنى چى شده ؟.. ...خنده اى با خودش ميكنه و ميگه فقط يك چيز ميتونه باشه...حتما حالا كه فهميده بدون شوهر .. در ايران به يه زن شايعه ساز و منزوى تبديل ميشه، منفعت اش در اينه كه در تورنتو بمونه.... . خيالات خودش خوشه...ولى ما ميدونيم كه عشق مادر شدن ، يگانه چيزيه كه ايگرگ رو نگه داشته........ .در.ايكس..

*************

 ايكس عصبى و سر در گم شده... به خاطر فشار هاى عصبى كه بهش اومده ، ديگه روحيه سالمى نداره .... گاهى بدون اينكه كسى وجود خارجى داشته باشه با شخصى واهى صحبت ميكنه .......... . .... و مصرف مشروب اش هم بالا رفته....از سيگار و قمار بشدت متنفر بود ..ولى اين روز ها سرى به كازينو ميزنه و سيگار هم ميكشه.......... خانوم ايگرگ هم...حتى به خونوادش بد بين شده....گاهى فكر ميكنه اونا ميخواستن از شرش خلاص بشن و تشويق به ازدواج كردنش.....زمانى حالش از همه مرد ها به هم ميخوره ......گاهى فكر ميكنه چرا پسر به دنيا نيومده .....تبديل به موجودى تقريبا جبرى شده كه منكر اختيار بشرى هست......... از دو جوون اميدوار و عاطفى، همين رسوب ها باقى مونده........؟

 *************

 ايكس و ايگرگ اجبارا يه زندگى متلاشى شده رو ادامه ميدن كه دليل اونم اصرار ايگرگ به داشتن بچه هست..... ايكس سعى ميكنه كمتر خونه بياد سرش رو به كار گرم ميكنه.......... ...اگه وقت اضافه اى هم داشته باشه، به يه كلاب يا بار ميره ... .زنش خودشو به كلاس زبان و دوست همكلاسى اش  و همينطور فكر بچه سرگرم كرده .....ديگه تماس زيادى هم با خونوادش در ايران نميگيره و اكثرا اونا تماس ميگيرن.... ..گاها.تماس با مردى كه خودش رو وكيل معرفى كرده بود و در هواپيما آشنا شده بودن ميگيره.. ايگرگ. هنوز نگاه مشاور نسبت به اين وكيل قلابى و مسن داره ...................

 ***************

 ...ايگرگ..... اون دختر پاك و خوش قلب داخل تهران ، احساس ميكنه از همه ضربه خورده ، ........... از خونواده و فاميل خودش،.... . از ايكس كه كاخ آرزو هاش رو در هم شكسته و اولين و بزرگترين شانس تشكيل خونواده و زندگى اش رو به گند كشيده......از ايرانى هاى شكست خورده داخل تورنتو كه روانى شدن..........از كانادايى هاى كه مثل يه تيكه يخ ميمونن و نميدونن برا چى زنده هستن.... روزبروز افسرده تر ميشه ...با خودش فكر ميكنه...نه همسر درست حسابى...نه كار و بارى .....نه همزبونى........اگه تو همون خراب شده مونده بود....، در كنار خونوادش بود. ..در كنار همزبوناش بود...بالاخره كارى پيدا ميكرد و مستقل ميشد....ولى حالا چى؟.. ..تو يه كشور غريبه با يه همسرى كه تو رويا زندگى ميكنه و داخل توهمات اش خودش رو يه مهندس موفق تو تورنتو ميدونه ...............

**************

 .....ايكس و زنش در خونه... مثل دو تا هم خونه زندگى ميكنن.......هر كدوم ، ... .. غذاى جداگانه و محل خواب جداگانه دارن......صحبت فقط در حد ضرورت انجام ميشه.  آقاى ايكس. به زنش ميگه. كه بهتره بچه رو سقط كنه....چون دليلى بر. اى خوشبخى اين بچه وجود نداره و مضافا اونا هم ميتونن راحت تر از هم جدا شن......همسرش منفجر ميشه و ميگه. --بيشعور فكر كردى از تو خوشم مياد كه اينجا موندم؟.... ......فقط به خاطر اينكه اين بچه پدر داشته باشه خودم رو منتر تو كردم .. .....ميخواى اين بچه رو سقط كنى؟....الان بچه رو درك ميفرستم.... .. دست هاش رو مشت ميكنه و پشت هم به شكمش ميكوبه. ......از خود بيخود شده و با اشك و فرياد اين كار رو ادامه ميده.... .... ... ايكس كه نميتونه جلو زنش رو بگيره... با سيلى چنان به چپ و راست صورت  اون ......... ميزنه كه او روى زمين بيهوش ميشه...... و به اين ترتيب پاى اورژانس و پليس به ماجرا باز ميشه..............

+ نوشته شده در  2012/5/14ساعت 19:57  توسط كانادا كليپ | 
تازه آقاى X نميدونه  پايان كه نيست هيچى....وسط كار هم نيست و حالا حالا ها بايستى له بشه....

آقاى X اتاقى رو در مركز شهر تورنتو اجاره ميكنه.....اتاق تميزى نيست....و از طرف ديگه ، اتاق هاى مجاور رو اكثرا مهاجر هاى آسيايى به علت قيمت نسبتا پايين اجاره  اشغال كردن....حمام و آشپزخونه وتوالت و دستشويى مشتركه...كه باعث عذاب آقاى X شده...ولى چاره اى نيست......حسابى دربدر شده...فاصله اتاق اجاره اى اش تا محل كارش زياده......تمام نامه هاش به آدرس قبلى ميره كه بايستى اون ها رو تغيير بده...

يواش يواش در كارش نا منظم شده....كه صداى مديرش  در مياد......و وقتى مدير متوجه مشكلات داخلى X ميشه.... در ظاهر همدردى ميكنه...ولى باطنا ميدونه بايستى دنبال يه مدير فروش ديگه باشه ..چون با مهاجر ها زياد كار كرده و ميدونه بلاى زندگى يه مهاجر آسيايى همينى هست كه داره سر آقاى X مياد........اما خود X خبر نداره....
از طرف ديگه آپارتمان كوچيك ولى راحت و تميز  آقاى X به اشغال زنش و پرستارش در اومده.......تنها يه روز آقاى X به همراهى پليس اونجا ميره و وسايل ضرورى اش رو برميداره......نگاهى از سر حسرت به خونه اش ميندازه...زنش كه روش رو برگردونده و پرستار هم انگار كه اصلا آقاى X وجود نداره به كارش سرگرمه.....


آقاى X به اتاق دلگير ش برميگرده...يه جور حالت عصبى و ماليخوليايى بهش دست داده......سيگارى آتيش ميزنه شايد آروم بگيره...دومى و سومى و چهارمى رو هم پشت سر هم دود ميكنه.....كمى آروم ميگيره....تو خيال خودش داره نقشه ميكشه تا از زنش انتقام بگيره......تو خيال اش ميبينه داره گلوى زنش رو فشار ميده تا خفه شه.....ولى وجدانش بهش نهيب ميزنه و ميگه..تو كه قاتل نيستى....زنت بارداره...اصلا تو اين دختر رو تو اين خراب شده آوردى....هر چى آتيشه از گور خودت در مياد.......تازه بدبخت تو به قيد ضمانت آزادى..كوچكترين خلاف پاتو به زندان باز ميكنه.....اگه قيد آزادى تو براى 10 .....20 سال زدى ، خوب برو و بكشش.........X با اين كابوس هاى فكرى به خواب ميره.....

صبح دير به كارش ميرسه...ظاهرش خيلى ژوليده اس....و بقيه همكار ها هم متوجه ميشن كه چيزى تو زندگى X پيش اومده...ولى به روش نميارن......X بد خلق شده...و همكار هايى كه هميشه X رو با لبخند روى لب ميديدن، متعجب شدن.......
X دم به دم بيرون ساختمون ميره و شروع به سيگار كشيدن ميكنه..كه براى رييسش ناخوشاينده......كم كم پست مدير فروش بودن X داره به خطر ميافته..

.
X علاوه بر اجاره خونه قبلى ، داره اجاره اتاق فعلى اش رو ميده.....اقساط كارت هاى اعتبارى و دستمزد وكيل رو هم ميده.....و صد جور هزينه ديگه هم به علت تغيير خونه براش پيش اومده..مثل پاركينگ...اينترنت..تلفن...دورى مسير.....و هزينه هاى زنش رو كه تا چن وقت ديگه بايستى پرداخت كنه......البته اگه زنش سر عقل بياد و بعد از گذشت چن ماه به زندگى قبلى شون برگردن اوضاع فرق ميكنه..و خيلى هم فرق ميكنه......

ولى بعدش چى؟....با اين جريانات پيش اومده كه زندگى شون به مويى بنده.........اى كاش خانوم Y به ايران برگشته بود...كاش قدم نحس اين بچه به زندگى باز نميشد...كاش..كاش....اين فكر هاييه كه X با خودش ميكنه....ولى با اين منجلابى كه توش دست و پا ميزنه چى كار كنه؟.....

ادامه داره....

+ نوشته شده در  2012/4/16ساعت 20:27  توسط كانادا كليپ | 
وقتى پزشكان دوباره بر ميگردن و از Y ميپرسن كه علت كبودى ها چى بوده؟........Y راست مطلب رو ميگه و به اين ترتيب پاى پليس به ماجرا كشيده ميشه...

....با ورود پليس به ماجرا ، پاى سازمان حامى زنان آسيب ديده از خشونت هاى خانگى نيز به به ماجرا باز ميشه.....
آقاى X ، روزگار بدى رو پيش رو داره.....با اين وضعيت ديگه نميتونه به خونه خودش بره چون خانوم Y بعد از مرخصى از بيمارستان به آپارتمان X ميره.....وقانون، شعاعى رو تعيين ميكنه كه مركز اون خونه آقاى X هست و آقاى X اگه داخل اين حريم ديده بشه پليس حق دستگيرى و جلب اش رو داره...........البته اگه آقاى X شانس بياره و در همون ابتدا به  زندان نره، هنر كرده......كه كاملا به وكيل آقاى X بستگى داره.....


البته خانوم Y هم ، اگه كمى منطقى فكر كنه تا اونجا كه ممكنه بايستى از اين اتفاق جلوگيرى كنه...چرا كه پايه هاى زندگى نه چندان استوار خودش رو كامل ويران ميكنه.....

با مرخصى خانوم Y از بيمارستان و رفتنش به آپارتمان X ، پرستارى براى مراقبت از وى در نظر گرفته ميشه و آقاى X هم به اداره پليس راهنمايى ميشه و در توقيف پليس نگه داشته ميشه...چون خانوم Y ، عمدا يا س هوا برگه شكايت رو امضا كرده....

آقاى X براى ممانعت از رفتن به زندان ، با يكى از دوستان كه آشناى وكيل داره تماس ميگيره و بعد از چندين ساعت و به التزام ضمانت از توقيف خارج ميشه.....و فقط ميتونه در چن روز آينده با همراهى ماموران پليس براى برداشتن وسايل شخصى اش به خونه بره و خارج بشه.....

آقاى X ، دچار يه نوع بحران روحى شده.......تا حالا اصلا اداره پليس رو چه در ايران چه در كانادا زيارت نكرده بود.....از طرفى خرج وكيل در همين ابتداى كار براش سنگينه.....در تورنتو هم بدون وكيل يعنى هيچى و زندان و بيچارگى.......

از طرفى با اين درگيرى ها بسيار محتمل هست كه كارشو از دست بده........مجبوره كه يه اتاق اجاره كنه..و اجاره آپارتمان رو هم كه حالا اقامت گاه قانونى زنش شناخته ميشه پرداخت كنه.........آقاى X براى تسكين مشكلات راه ساده ازدياد مشروب و سيگار رو انتخاب ميكنه.........كه ميدونيم به بيراهه ختم ميشه.....

دوباره افكار ماليخوليايى سراغ آقاى X مياد.......اصلا داره از جنس زن متنفر ميشه...على الخصوص زن خودش.......هر چى فكر ميكنه كه چيكار كرده كه مستوجب چنين بلا هايى شده سر در نمياره.........آرزو ميكنه كه كاش هيچگاه به ايران نميرفت و زن نميگرفت.........وقتى ياد زندگى مجردى آروم خودش ميافته...اشك اش در مياد.......به يه علت مسخره تنهايى رفته و متاهل شده..اينم پايان كار.......

تازه آقاى X نميدونه  پايان كه نيست هيچى....وسط كار هم نيست و حالا حالا ها بايستى له بشه....

ادامه داره...

+ نوشته شده در  2012/3/30ساعت 17:55  توسط كانادا كليپ | 
 

سال نو شمسى رو به همه دوستان تبريك ميگم و اميدوارم سالى مملو از سلامتى براى همه باشه....

 

+ نوشته شده در  2012/3/17ساعت 20:30  توسط كانادا كليپ | 
.....دست و پاش سست ميشن و ديگه نميفهمه چى ميشه.....


آقاى X وقتى چشم باز ميكنه  ، خودش رو روى تخت اورژانس پيدا ميكنه و در حاليكه كه يه پرستار سياهپوست تو چشماش زل زده ، به آقاى X ميگه چيزى نيست....فشارت پايين اومده بود و بيهوش شدى...نگران نباش و حال همسرت هم بزودى خوب ميشه و ليوان آب پرتغال و مافينى رو به X ميده و دور ميشه.......
بعد گذشت نيم ساعتى پزشك جوانى مياد و فشار و چشمان X رو كنترل ميكنه و ميگه همه چى خوبه و اگه ضعف ندارى ميتونى بلند شى.....X تشكر ميكنه و به قسمت ديگه اورژانس كه با پرده جدا شده ميره

  زنش رو در حاليكه سرم و مانيتور ضربان قلب بهش وصل شده ميبينه .....زنش به آرومى خوابيده....X به پرستار اورژانس مراجعه ميكنه و ميپرسه كه آيا Y به هوش نيومده؟.....و پرستار ميگه چرا..ولى به علت شوكى  كه بهش وارد شده  آرامبخش بهش تزريق كردن تا  بخوابه و آثار شوك از بدنش خارج بشه...X در مورد بچه ميپرسه و پرستار ميگه نگران نباش بچه هم سالمه.....ولى در مورد كبودى هايى كه در روى صورت و به خصوص گونه چپ و همينطور خراشيدگى هايى كه روى اون وجود داره.....موضوع كمى غير قابل توجيهست  و منتظريم بعد از هوشيارى كامل باهاش صحبت كنيم .......

.X دوباره ياد بدبختى هاش ميافته....اگه Y اشاره اى به سيلى هاى X بكنه و شاكى بشه ، كار به پليس ميكشه و زندان و وثيقه و الى ماشالله.....


X تو همين فكراس كه پزشك اورژانس كه دكتر جوانيه به همراه پزشك سرپرست اورژانس كه پير مرد جا افتاده اى هست به سمت اش ميان و بعد از كمى خوش و بش به سبك كانادايى......دكتر مسن خيلى محافظه كارانه به آقاى X ميگه....به نظر ميرسه علت ، درگيرى فيزيكى باشه و خدا رو شكر  بچه طورى اش نشده.......و خيلى با لبخند به X ميگه سعى كن وقتى به هوش مياد بالاى سرش باشى .....

..X متوجه منظور سرپرست اورژانس ميشه.....چون اگه Y بخواد براحتى ميتونه X رو از كار و زندگى بندازه......

..بعد از دو ساعتى نتيجه بقيه آزمايش هاى تكميلى هم مياد و هيچكدوم منفى نيستن.....X منتظر از خواب برخاستن Y ميشه و گونه ها و پيشونى Y رو نوازش ميكنه......Y تكونى ميخوره...چشم هاش رو باز ميكنه...نور چشم هاش رو ميزنه...هنوز محيط رو درك نكرده...آب ميخواد و X هم سريعا آب رو براش مياره....از X ميپرسه چرا من اينجام؟

......X نميدونه چى بگه.....وقتى Y خودش رو توى لباس هاى بيمارستان ميبينه ، يهو تصوير هاى آمبولانس و امداد گر ها و ماسك اكسيژن به يادش ميان......از X ميپرسه زمين خوردم؟...X سرى تكون ميده.....

.Y تازه يادش ميافته كه حامله هست......يادش مياد كه رو ى شكم خودش ميزده....اشك تو چشماش مياد و از X ميپرسه بچه چطوره...سالمه؟......آره عزيزم سالمه....اشك سرعت بيشترى روى گونه هاى Y پيدا ميكنه و به هق هق تبديل ميشه..

.يادش مياد كه X با سيلى به سر و صورتش ميزده......كم كم به زمان حال بر ميگرده و متوجه ميشه كه چى پيش اومده.....به X ميگه تو چطور تونستى؟....خشمگين ميشه و روش رو از X بر ميگردونه و ميگه گمشو ..نميخوام ببينمت.....X چيزى براى گفتن نداره.........
وقتى پزشكان دوباره بر ميگردن و از Y ميپرسن كه علت كبودى ها چى بوده؟........Y راست مطلب رو ميگه و به اين ترتيب پاى پليس به ماجرا كشيده ميشه...

ادامه داره...

+ نوشته شده در  2012/3/9ساعت 20:7  توسط كانادا كليپ | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
درك اشتياق دوستان براى مهاجرت، خصوصا كانادا، انگيزه اى شد تا دورنمايى مختصر از زندگى نو مهاجران (به ويژه ايرانيان در تورنتو )و رويداد هاى كانادا بازگو شود تا شايد كمكى بسيار كوچك به انتخاب و تحليل اين عزيزان در مدتى هر چند كوتاه بنمايد .
از سوى ديگر، مرور گاه و بيگاه تار نما ها و وبلاگ هايى در مورد كانادا ،با عنوان هاى مهاجرت،تحصيل،كار،زندگى.......و ده ها موضوع مفيد ديگر دليلى شد تا تكه كوچك ديگرى از اين جورچين (پازل) مكان يابى شده و با كمك ديگر دوستان به شكلى منطقى و قابل قبول و بدور از ديدگاه هاى شخصى در محل خود قرار گيرد. اميداينكه اين تكه ها درمكان درست جاى گيرند و نقطه اتكايى براى ديگران باشند.

پیوندهای روزانه
--- وبلاگ خداحافظ كانادا
--- وبلاگ كانادا مدينه فاضله؟!(مهاجرت به کانادا، آری یا نه؟)
--- وبلاگ تبعید ( نوشته های یک دانش آموز )
--- وبلاگ ما ميريم كانادا
--- وبلاگ خاطرات يك مقيم كانادا
--- وبلاگ حميد يك متقاضى مهاجرت به كانادا با ويلچر
--- وبلاگ بال واژه های یک هجرت
--- تارنماى جامعه مجازى مهاجرت و استقرار در كانادا (بزبان انگليسى)
--- تارنماى نحوه گرفتن پذيرش ، بورس و كمك هزينه از دانشگاه هاى امريكا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
4/20/2012 - 5/20/2012
3/20/2012 - 4/19/2012
2/20/2012 - 3/19/2012
1/21/2012 - 2/19/2012
12/22/2011 - 1/20/2012
11/22/2011 - 12/21/2011
10/23/2011 - 11/21/2011
9/23/2011 - 10/22/2011
8/23/2011 - 9/22/2011
7/23/2011 - 8/22/2011
6/22/2011 - 7/22/2011
5/22/2011 - 6/21/2011
4/21/2011 - 5/21/2011
3/21/2011 - 4/20/2011
2/20/2011 - 3/20/2011
1/21/2011 - 2/19/2011
12/22/2010 - 1/20/2011
11/22/2010 - 12/21/2010
10/23/2010 - 11/21/2010
9/23/2010 - 10/22/2010
8/23/2010 - 9/22/2010
7/23/2010 - 8/22/2010
6/22/2010 - 7/22/2010
5/22/2010 - 6/21/2010
4/21/2010 - 5/21/2010
3/21/2010 - 4/20/2010
2/20/2010 - 3/20/2010
1/21/2010 - 2/19/2010
12/22/2009 - 1/20/2010
11/22/2009 - 12/21/2009
10/23/2009 - 11/21/2009
9/23/2009 - 10/22/2009
8/23/2009 - 9/22/2009
7/23/2009 - 8/22/2009
6/22/2009 - 7/22/2009
5/22/2009 - 6/21/2009
آرشيو
پیوندها
?The other side of the Globe: How is it
صد روز کانادا
به سوی کانادا
باران
از ایران تا کانادا
پارسانوشت
در راه كانادا
مسافر کوچولو
یادگار
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

********** *************** &&&&&&&&&&&&&&&&&&&&( وبلاگ هاى مرتبط با كانادا )&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&& ********** ********** ********** ********** ********** ********** ********** ********** ********** ********** ********** ********** ********** ********** ********** ********** ********** ********** ********** ********** ********** ********** **********